سلام گلم
بلاخره اومدی،خیلی منتظرت بودم
گلم وقتی مسافرت بودی خیلی از دوریت غمگین بودم!
تسلیت گلم،غم
آخرتون باشه
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ ها میکند.....
پرش سفید می ماند.....
اما دلش سیاه می شود....!
***********************
برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد
هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد..!
**************************
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری.

زندگی چیست؟اگر خنده است چرا گریه می کنیم؟
اگر گریه است چرا خنده می کنیم؟
اگر مرگ است چرا زندگی می کنیم؟
اگر زندگی است چرا میمیریم؟
اگر عشق است چرا به آن نمی رسیم؟
اگر عشق نیست چرا عاشقیم؟
بنویس نامه نویس
بنویس نامه نویس حرف های خوب خوب بنویس
بنویس وقتی تو نیستی دیگه انگار چیزی نیست
بنویس، نامه نویس
اگه عاشقانه نیس حرف های بهتر بنویس
اگه خندش می گیره گریه مو از سر بنویس
بنویس، نامه نویس
شنبه روز بدی بود
روز بی حوصلگی
وقت خوبی که می شد
غزلی تازه بگی
ظهر یکشنبه ی من
جدول نیمه تموم
همه خونه هاش سیاه
روی خونه جغذ شوم
صفحه ی کهنه ی یادداشت های من
گــفت دوشــنبه روز مــیلاد منــه
اما شعر تو می گه که چشم من
تو نخ ابره، که بارون بزنه„
آخ اگه بارون بزنه،
آخ اگه بارون بزنه،
غروب سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم، از این جا برو
اما موش خورده، شناسنامه ی من
عصر چهارشنبه من
عصر خوشبختی ی ما
فصل گندیدن من
فصل جون سختی ما
روز پنجشنبه اومد
مثل سقاهک پیر
رو نوکش یه چیکه آب
گفت به من: بگیر بگیر
جمعه حرف تازه ای برام نداشت
هر چی بود، پیش تر از اینها گفته بود...
رامسر، 1353-1974
دریادر من، شهیار قنبری
روزگاری که دوستش ندارم
شاید سرنوشتم و سرنوشتت این طور رقم خورده که
از پس نگاههای عاشقانه هم فرار کنیم و دل به دیگری بسپاریم
نگاه و التماس دستانت را می فهمم
ولی چاره ای نیست
روزگار این طور برایمان رقم خورده...
دوستت دارم این را قلبم میگه ولی کلامم اینگونه نیست
نمیدانم چه بگویم
قلبم سرشار از حس غریبی است که نگاهت را می طلبد ولی....
شاید این اخرین دیدار ما باشد
آرزو دارم قلبت در کنار قلبی بنشیند که لایق تو باشد....
عاطفه ساوه درودی
شاید روزی
در سالهای دور مثلا 10 سال ، 20 سال، شاید هم دورتر
وقتی تصادفا به یاد من بیفتی، مرا آن طور که باید ببینی
آن طور که بودم.......
شاید در لابلای صفحات کتابت خطی از من بر جای مانده باشد
شاید یکمی!! در گوشه ای از قلبت محبت مرا احساس کنی
شاید دلت برایم تنگ شود
نمیدانم چرا؟!
ولی می دانم در سالهای دور درآینده
وقتی نوشتهایم بخوانی
به یاد آوری که یک نفر در گذشته ای دور
در گوشه ای از قلبت وجود داشته
که تو رو با تمام وجودش دوست داره
و اکنون
زیر هزاران خروار خاک هنوز قلبش باقی مانده
قلبی که از عشق وجودت
هنوز هم گرم مونده........
خدایا تمام وجودم از بغض پر شده . دیگه لحظهء انفجار رسیده
کمکم کن حداقل بتونم گریه کنم
چرا هیچ جوری نمیتونم خودمو خالی کنم من؟؟
آرامش میخوام خدا
این روزها دلم زود میگیره
دلم که میگیره دیگر هیچ چیز و هیچ کس توش جا نمیشه
این روزها گریه هم می کنم
چشمانم خیس می شود
خدا من بینهایت از تو ممنونم که شب را آفریدی ،که من بتونم
چند ساعتی بمیرم، و از این دنیا راحت باشم
امشب حالم خوب نیست...دلم برات تنگه....
برای دیدنت لحظه شماری می کنم.....
هر شب در رویاهایم تو را می بینم و احساس ات می کنم
و احساس می کنم تو هم همین احساس را داری
دوری، فاصله و فضا بین ماست
و تو این را نشان دادی و ثابت کردی
نزدیک، دور، هر جایی که هستی
و من باور می کنم قلب می تواند برای این بتپد
یک باره دیگر در را باز کن
و دوباره در قلب من باش
و قلب من به هیجان خواهد آمد و خوشحال خواهد شد
ما می توانیم یک باره دیگر عاشق باشیم
و این عشق می تواند برای همیشه باشد
و تا زمانی که نمردیم نمی گذاریم بمیرد
عشق زمانی بود که من تو را دوست داشم
دوران صداقت، و من تو را داشتم
در زندگی من، ما همیشه خواهیم تپید
نزدیک، دور، هرجایی که هستی
من باور دارم که قلب هایمان خواهد تپید
یک باره دیگر در را باز کن
و تو در قلب من هستی
و من از ته قلب خوشحال خواهم شد
تو اینجا هستی، و من هیچ ترسی ندارم
می دانم قلبم برای این خواهد تپید
ما برای همیشه باهم خواهیم بود
تو در قلب من در پناه خواهی بود
و قلب من برای تو خواهد تپید
و خواهد تپید..
دلت در آرزو دیدن کیست؟
به هوشی یا که مستی؟
چرا از جان شیرینت خبر نیست؟
بگو آیا دلت کرده هوای عشق تازه ؟
که در ویرانه قلبت ز یاد من اثر نیست
مرا دیگر نمی خواهی خودم این قصه را می دانم
مرا دیگر نمی خواهی